رودخانه

نمیدونم چرا ولی گویا ناخوداگاه با گذر آب همراه شدم.رفتم و رفتم تا رسیدم به یک رود خانه زیباو بزرگ.به قدری شفاف بود میشد که میشد سنگ ریزه های کف رودخانه را دید و انهارا شمرد.از زلال بودن این رود خانه میشد به پاک بودن ذات خالقش هم پی برد،میشد پی برد که چگونه با ظرافت هرچه تمام تر این رود خانه راروی زمین قرارداده.

در عین ناباوری کفش هایم را دراوردم ورفتم داخل رودخانه.شن وماسه هارا مشت میکردم ودوباره میپاشیدم کف رود.تازه فهمیدم این همه مدت زندگی نمیکردم بلکه ادای زندگی کردن رو درمیاوردم.زندگی یعنی همین رودخانه،یعنی مثل همین رودخانه جریان داشته باشیم وهمه ناپاکی های وجود رااز خودمان دور کنیم.نباید مثل مرداب یکجا ساکن باشیم واجازه دهیم لجن ها،جلبک هاو زشتی های روزگار چهرمون رو زشت کنه.باید مثل این رودخانه برویم و تا میتوانیم مفید باشیم وبرای دیگران یک روزنه امید باشیم.همونطور که گیاهان برای رسیدن آب لحظه شماری میکنند.

زندگی را این مردم روستا میکنند که هرروز بادیدن ای منظره زیبا روحشان تازه میشود.هربار که دستی به این آب میزنند،ناخالصی های وجود را به آب میسپارند تا جریان آب آنهارا با خود ببرد وبه زیبایی تبدیلشان کند.وقتی از آب این رودخانه به صورتشان میزنند حس میکنند خدا دستی به صورتشان میکشد و میگوید:این روز را هم مانند روزهای دیگر زیبا آغاز کن،با نشاط سپری کن وبا آرامش به پایان برسان.

زیبایی یعنی همین ماهی هایی که به بیرون از آب میایند ودوباره به داخل آب میروند.این ماهی ها زیبایی و معرفت رودخانه را به همراه دارند.هر کسی که بتواند این زیبایی را برای خود به ارمغان ببرد سودکرده و هر کس که نتوانسته باید منتظر بماند،منتظر ماهی بعد،منتظر خلوتی دیگر با خدایش.

تا دم غروب تو همین فکر ها بودم.صدای خانواده ام میشنیدم که صدایم میکردند ولی گویا این رودخانه یک قدرت جاذبه عجیبی داشت که نمیگذاشت لحظه ای ازش چشم بردارم.تازه فهمیدم برای عوض شدن نباید منتظر بمانیم که یک اتفاق عظیم رخ بدهد بلکه باید خودمان به دنبال اون اتفاق باشیم و حتی برای تغییر دنیامون یک جرقه کافیه.


منبع این نوشته : منبع
رودخانه ,باشیم ,زیبایی ,همین ,زندگی ,ماهی ,یعنی همین ,تازه فهمیدم